#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_174


- به من چه؟

رو زانوهاش نشست و درحالی که از گریه به نفس نفس افتاده بود گفت:

-تو رو خدا نذار این یکی مامانیم بمیره.

با حرفاش چشام گرد شد.نمی دونم چرا با این حرف پویا فلبم شکست.توجهم به نیاز جلب شد، اونکه از پله ها خیلی خوب بالا رفت.چرا بمیره؟احمق! بچه می گه حالش خوب نیست.نمی دونم چرا و بخاطر کی ،فقط با عجله رفتم سمت اتاقو دررو باز کردم.

کف اتاق افتاده بود.شوکه شدم.یعنی انقدر حالش بد بود؟ترسیدم.خیلی ترسیدم.نمی دونم چرا؟سراسیمه رو دو تا دستمام بلندش کردم و پله ها رو دوتا یکی رفتم پایین.گذاشتمش تو ماشین و بی توجه به داد و بیدادای شهرام زدم رو گاز.بخاطر کی اینکارو می کردم؟از آینه جلو نگاش کردم لبخند رو لبش بود و با صدای خفه ای گفت:

-من خوبم!

داد زدم انقدر بلند که پرده گوش خودم پاره شد:

-خفه شو!

نمی دونم چجوری رانندگی کردم.بخاطر دل پویا بود.ازم خواهش کرده بود.پامو محکم رو ترمز گذاشتم و پیاده شدم ،باز رو دستام گرفتمش.با همون لبخند گفت:

-باید از پویا ممنون باشم؟

حرفش تیکه بود ولی فقط دلم می خواست نخنده،دلم می خواد داد بزنه بگه کجاش درد می کنه، بگه درد داره!محکم گفتم:

-فقط خفه شو!

romangram.com | @romangram_com