#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_173


-جوابی نشنیدم.

همونطور که چشمش پیش نیاز بود با حواس پرتی گفت:

-نه نه!

عصبی تر شدم.داشتم حسودی می کردم؟نه مسلما نه!دستشو گرفتم و گفتم:

-به من نگاه کن!

با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت:

-بابایی تو رو خدا!مامان حالش خوب نیست.

با تشر گفتم:

-نگو بابایی!

گریه می کرد،تو گریه هاش گفت:

-پرهام خان!مامان حالش خوب نیست.

با سنگدلی گفتم:

romangram.com | @romangram_com