#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_175


با ورودم به بیمارستان عارف رو دیدم که می رفت سمت اتاقش، نمی دونم چطوری دلخوریا ازش یادم رفت فقط صداش کردم:

-عارف؟

برگشت سمتم. با دیدن نیاز برگه ای که دستش بود افتاد رو زمینو سریع به سمت من قدم برداشت یه سری آدم رو صدا می زد که نمی فهمیدم.فقط بهش نگاه می کردم که چقد سراسیمه است.بردنش تو یه اتاقی همه جمع شدن.رو صندلی نشستم.من نگران چی بودم؟نگران دل پویا که بشکنه.یاد بغضش افتادم که گفت" تو رو خدا نذار این یکی مامانیم بمیره!"

آخ چه تیری تو قلبم فرو کرده بود با این حرفش.می خواستم خوشحالش کنم، می خواستم این بار من باشم که خنده رو بهش هدیه می دم.منتظر موندم.خیلی طول کشید ولی بلاخره عارف از اتاق زد بیرون ،دستش خونی بود.این خون یعنی چی؟

عصبی سمتم اومد و اولین چیزی که فهمیدم مشتی بود که حواله صورتم شد.با بهت بهش نگاه می کردم.با عصبانیتی که هیچوقت ازش ندیده بودم فریاد زد:

-ارباب؟پرهام خان؟داشتی می کشتیش!

مبهوت بهش خیره شدم.

مبهوت بهش خیره شدم.چی داره میگه؟با عصبانیت بلند شدم یقشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار.با عصبانیت تو چشماش نگاه کردم.دندونام از شدت فشار دادن درد گرفته بود.

-چه مرگته؟چش شده؟

پوزخند عصبی زد دستمو کنار زد و با همون پوزخند گفت:

-ولمون کن بابا!

به اطراف نگاه کردم کسی نبود اما احتمال داشت پرستارا بیان ،سریع به سمت عارف حمله کردم و تو اولین اتاقی که دیدم بردمش.انباری بود.ساعدمو چسبوندم به گلوش و گفتم:

romangram.com | @romangram_com