#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_147
خندم گرفته بود.این بچه 5 ساله خیلی باهوش بود.باهوش تر از اون چیزی که فکر می کردم.ولی دروغ گفته بود.بهش گفتم:
-کار خوبی نکردی.
با تعجب گفت:
-کدوم کار؟
-تو به بابات راستشو نگفتی.
با تعجب بیشتری نگام کرد.
-تو که منو دیده بودی،ولی گفتی ندیدم.
لبخندی زد و شونه ای بالا انداخت و بیخیال گفت:
-من راست گفتم.تو که خاله نیاز نیستی،مامان نیازی!
با بهت بهش نگاه کردم.شوکه بودم.چطور انقدر راحت منو به عنوان مادرش قبول کرده بود؟
-اما من که هیچیم شبیه مامانت نیست.
بهم نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com