#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_148


-چرا هست.تو همون حسی رو بهم می دی که وقتی به عکسای مامان نگاه می کنم اون حس رو دارم.

-چه حسی؟

کمی فکر کرد و موهاشو خاروند و گفت:

-نمی دونم!

با لبخند سری تکون دادم.من چطور از یه بچه انتظار داشتم حسشو توصیف کنه؟با لبخند بهش گفتم:

-یعنی من از این به بعد مامانتم؟

با ناراحتی گفت:

-اگه دوست نداری نباش.ناراحتی؟

ابرویی بالا انداختم سمتش رفتم و محکم بغلش کردم.

-نمی دونی چقدر خوشحالم که منو مامان خودت می دونی.خیلی خیلی خیلی خوشحالم.به من افتخار دادی!

دستای کوچیکشو دور گردنم حلقه کرد .لبخندشو با اینکه نمی دیدم ولی حس می کردم.از اینکه لااقل وجودم به یکی آرامش می ده خوشحال بودم،از اینکه یه نفر منو قبول کرده،فقط بخاطر یه حس!بچه ها چقدر خوبن خدا!

چند دقیقه ای تو آغوشم آروم گرفته بود که آروم از بغلم اومد بیرون و گفت:

romangram.com | @romangram_com