#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_146
لبخندی بهش زدم ،با تمام وجودم بهش لبخند زدم.این بچه شیرین ترین چیزی این خونه بود.با صدای در تو جام تکون خوردم.تقه ای به در خورد و بعدش صدای پرهام:
-پویا؟خاله نیاز رو ندیدی؟
حواسم به در بود که پویا آروم در گوشم گفت:
-نترس تو اتاق من نمیاد.
بعد بلند گفت:
-نه بابایی!
پرهام محکم به در کوبید و گفت:
-باز گفتی بابایی.
پویا ریز خندید و بعد گفت:
-ببخشید پرهام خان!
پرهام با حرص گفت:
-تو که بلاخره بیرون میای.
romangram.com | @romangram_com