#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_136


-پیش عارف بودم چون می خواست زخمام رو مداوا کنه.اونی هم باهاش حرف می زدم...

سکوت کردم باید یه چیزی می گفتم که نه سیخ بسوزه نه کباب:

-درسته عارف بود بهم گفت ضماد زخما رو برم بعدا ازش بگیرم که منم گفتم چشم!

چه ساده دروغ می گی نیاز.به این خانواده نباید دروغ گفت.حداقل تو نباید دروغ بگی.این بار مصلحتی بود.

با عصبانیت فریاد زد:

-من خرم؟

لبخندم پررنگ تر شد. زدی تو خال پرهام خان!

-نه!

با تعجب به لبم نگاه می کرد اما هنوز عصبی بود.نه مثل قبل ولی عصبی بود.دوباره رفت تو جلد اخمو و گفت:

-این لبخند یعنی داری منو مسخره می کنی؟

با هول گفتم:

-نه اصلا!

romangram.com | @romangram_com