#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_128


-نیاز؟

با پوزخند گفتم:

-چیزی که عوض داره گله نداره!بابای من اشتباه کرد.تو خودم میب ینم جبرانش کنم.جبرانش می کنم!

با عصبانیت رفت سمت در و گفت:

-باشه پس دیگه اسم منو نیار!

و در رو محکم کوبید.چشمام بسته شد.نیاز مطمئنی کارت درسته؟آره وظیفه ی اولاد که برای پدرو مادرش خدا بیامرزی بیاره.وظیفه منه،خواسته ی قلبیمه،اما انتقام...

سرمو محکم به دو طرف تکون دادم.تحملش سخت بود.رو تخت دراز کشیدم و با بستن چشمام به خواب رفتم.

سه روز از اون ماجرا می گذره و طبق گفته عارف پرهام در به در دنبالمه.اما من به این خلوت نیاز دارم، به این خوب شدن نیاز دارم.کنار پنجره وایسادم و به شیشه بخار زده نگاه می کنم ؛همه چی تار شده،همه چی رنگ باخته،مثل خاطرات من!

خاطرات خوب بابا که به ذهنم میاد خاطرات بدشم میاد.من بابا رو بهترین ادم رو زمین شناخته بودم و حالا...هیچی!فقط می خواستم جبران کنم.باید جبران می کردم.بخاطر پویایی که عذاب وجدان داشت چون تو بچگی مرد شده بود.سختی دیده بود.

بخاطر پرستویی که خنده براش جرمه و تنبیه داره.بخاطر عمه خانومی که یه روزی زیباترین و جذاب ترین بانو بوده.بخاطر پرهام که خیلی چیزا رو از دست داده و داره زیست می کنه ،نه زندگی!

چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.آره کارم درسته باید بمونم و همه چی رو جبران کنم.با چشمای بسته رو شیشه بخار گرفته دست کشیدم و زیر لب شروع کردم به خوندن دکلمه مورد علاقم:-"ﮔﻴﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ !!!

ﺍﻣﺎ ﮐﺴﻲ ﺟﺮﺍﺕ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﺪ ﻳﺎ ﺍﺯ ﺻﻔﺤﻪ ﺑﺎﺯﻱ ﺑﻴﺮﻭﻧﻢ ﺑﻴاﻨﺪﺍﺯﺩ،

romangram.com | @romangram_com