#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_127
-منو ببخش نیاز!با حسام بیا از اونجا...فرار کن!نیاز اونجا نمون!
چشمامو بستم.بابای من واقعا خنده رو از اون خونه گرفته بود.بابای من ،قهرمان من...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-این اشتباه رو یکی باید جبران کنه!
و گوشی رو قطع کردم.حسام که شاهد تمام این حرفا بود شوکه بهم نگاه می کرد.به زحمت لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
-نگران نباش من از پس خودم برمیام!
اخماش توهم رفت:
-می فهمی چی می گی نیاز؟انگار یادت رفته چیا گفتم.
-چون یادم نرفته می خوام بمونم.
کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت:
-نیاز احمق نشو!
-من خیلی وقته احمقم. اتفاقا الان وقتشه یکم عاقل باشم.
با عصبانیت گفت:
romangram.com | @romangram_com