#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_129


ﺷﻮﺧﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﻦ ﺷﺎﻩ ﺷﻄﺮﻧﺠﻢ !!!

ﺗﺨﺮﻳﺐ ﻣﻲ ﮐﻨﻢ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎﺏ ﻣﻴﻠﻢ ﺑﺴﺎﺯﻡ!

ﺁﺭﺯﻭ ﻃﻠﺐ نمی کنم، ﺁﺭﺯﻭ می سازم !

ﻟﺰﻭﻣﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﻲ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﻣﻲ ﮐﻨﻲ ، ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﻲ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺣﺘﻲ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﮑﻨﻲ ...

ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻲ ﺯﻧﻢ ﻭ ﺍﻭ ﻓﮑﺮ می کند ﺑﺮﺩﻩ ، ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﻲ ﻓﻬﻤﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﺴﻲ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻧﻤﻲ ﮐﻨﻢ ...

ﺯﺍﻧﻮ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﻢ، ﺣﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﺳﻘﻒ ﺁﺳﻤﺎﻥ ، ﮐﻮﺗﺎﻫﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﺪ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ !

ﺯﺍﻧﻮ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﻢ، ﺣﺘﻲ ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻭﻱ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭﻧﺪ

ﻣﻦ ﺯﺍﻧﻮ ﻧﻤﻲ ﺯﻧﻢ !"

لبخندی رو لبم نشست.باید خنده رو به اون خونه برگردونم.من می تونم!دیگه ازشون عصبی نمی شم ،هیچوقته هیچوقته هیچوقت!نفرتشون رو درک می کنم.باید از بین ببرمش.

با باز کردن چشمام پرهام رو دیدم که به ماشینش تکیه داده و به پنجره اتاق خیره شده.وای لعنتی حواسم نبود برق روشنه تو این تاریکی چجوری دید منو؟بدون هیچ فکری پرده رو کشیدم.گیج بودم نمی دونستم باید چیکار کنم.گیج وسط اتاق وایسادم.یک دقیقه ای گذشت که مغزم فرمان داد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-نیاز خودتو نباز!

سریع سمت در رفتم و بازش کردم که دقیقا سینه به سینه پرهام شدم.با دیدن عصبانیتش خندم گرفت.مسخره بود دیگه. عصبانیتش واسم خنده دار بود.با همون خنده گفتم:

romangram.com | @romangram_com