#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_115


از فکری که به ذهنم رسید لبخندی رو لبم اومد.رفتم سمت پنجره و پرده رو یه کوچولو کنار زدم.پرهام سوار اسبش شده بود و سمت در ورودی می رفت.با رسیدن به در یه چیزی به نگهبانا گفت و بعدش با سرعت دور شد.

وقتی رفت خواستم برم آشپزخونه که با دیدن 6 تا در دور تا دور اتاق مغزم هنگ کرد.من اصن این خونه رو نمی شناختم، تنها راهی که رفتم از اینجا تا اتاق پرهام بود.با صدای بلند نازگل رو صدا زدم که از یکی از درا اومد بیرون و گفت:

-جانم خانوم؟

اشاره دادم که به سمتم بیاد وقتی بهم رسید آروم بهش گفتم:

-عمه و پرستو کجان؟

مثل من آروم گفت:

-نیستن رفتن عمارت مجاور.

-عمارت مجاور کجاست؟

-با اینجا چند کیلومتری فاصله داره.بالاتره1

آهان خب الان کجا بودن عمارت مهم نیست مهم اینه که هیچکی خونه نیست.کمی فکر کردم و با صدای عادیم گفتم:

-حالا چرا آروم حرف می زنی؟

با تعجب نگام کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com