#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_114


انگار یادش اومده باشه سریع گفت:

-آهان بله خانوم.برای ناهار نیومدین.ارباب گفتن خوابیدین.بفرمایید غذاتونو حاضر کنم بخورید.

ناهار؟مگه ساعت چنده؟رو دیوار دنبال ساعت گشتم وای ساعت 3 عصر شده؟چه وقتی؟الان وقت فکر کردن به این نیست بهتره برم یه چیزی بخورم ،خواستم بگم باشه بریم که صدای پرهام حرف رو تو گلوم خفه کرد:

-نمی خواد نازگل!قوانین خونه رو که یادت نرفته؟

-آخه ارباب...

با عصبانیت گفت:

-نازگل؟

نازگل نگاه نگرانی بهم انداخت و آروم گفت:

-چشم ارباب!

بعدشم سریع رفت.یعنی من هیچی نخورم؟گشنمه خب!از دیروز تاحالا هیچی نخورده بودم.هیچ جونی تو تنم نبود.حوصله نداشتم با پرهام کل کل کنم.نه واسه اینکه کم آورده باشم.چون بهم گفت بچه.یاد حرف بابا افتادم می گفت:

-با یه مرد وقتی کل کل می کنی یعنی تو بچه ای!مردا هیچوقت بزرگ نمی شن اما زنها باید بزرگیشون رو حفظ کنن.یه آدم بزرگ هم هیچوقت با بچه کل کل نمی کنه.

سری تکون دادم و رو نزدیک ترین مبل نشستم.پرهام درست مقابل چشمای من از در خونه رفت بیرون، اول رفتم بیخیال باشم که دیدم تو پذیرایی به این بزرگی هیچکس نیست پرهامم که داره می ره بیرون؛پس یعنی...

romangram.com | @romangram_com