#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_109
نمی دونم چقدر گذشت که دست از زدن برداشت تمام بدنم گز گز می کرد.پامو تو خودم جمع کردم.صداش رو می شنیدم:
-لعنتی!آشغال!عوضی!
داشت به من فحش می داد؟با اون صدای خروسیم گفتم:
-خودتی.
با لگدی که به سمتم پرتاب کرد که جمع تر شدم.
-خفه شو می فهمی؟خفه شو!
خندیدم کم جون ولی خندیدم و گفتم:
-باش تا خفه شم!
با تمام عصبانیت گفت:
-فقط خفه شو.
دیگه نای حرف زدن نداشتم.گلوم درد می کرد ،تمام بدنم درد می کرد.حوصله کل کل نداشتم..چشمامو بستم و دیگه هیچی نفهمیدم!
چشمامو باز کردم که با نوری که به چشمم زد چشمامو بستم و آروم آروم باز کردم.نور آفتاب تو اتاق رو روشن کرده بود.هوای شماله دیگه یهو آفتابی ،یهو بارونی.با بوی سیگاری که تو بینیم پیچید سرفه بلندی کردم.گلوم درد می کرد.درد تنم بیشتر شده بود.آروم خودمو راست کردم.با دیدن پیرهن نازک تنم تازه یادم اومد چی شده..به سختی قدم برداشتم و سمت کمد لباسا رفتم.
romangram.com | @romangram_com