#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_107
با عصبانیت گفت:
-نـــه
پویا که از صداش می شد فهمید ناراحت شده گفت:
-فقط یه دقیقه بابایی!
پرهام انگار رو آتیشش الکل ریخته باشن در اتاق رو باز کرد و رو به بچه ای که نصف قدش هم نبود فریاد زد:
-چندبار بگم منو بابایی صدا نزن؟هان؟
کمی جابجا شدم که صورت بغض کرده پویا رو دیدم آروم گفت:
-ببخشید پرهام خان!
-ببخشید پرهام خان!
تعجب کردم .به بچشم می گفت بگو پرهام خان؟عجبا!زورش به بچه می رسه.
-آخرین بارت باشه فهمیدی؟
چشمای خیس پویا دلمو ریش کرد.
romangram.com | @romangram_com