#اعدام_یا_انتقام
#اعدام_یا_انتقام_پارت_189
نفس هاى داغش اونقدر نزديکم شد که آتيش شد به گونه ام
خشکم زد
قلبم از تپش افتادو آروم گرفت
نه تنها حس بدى بهم دست نداد، بلکه آروم گرفتم!
داغى ب و س ه اش پوست صورتمو ميسوزونه
نفس هاش دور شدو دستش با مکث بيشتر و يه فشار خفيف از رو سرم برداشته شد
تخت تکون خوردو نشون از فاصله گرفتنش ميده
صداى در بهم فهموند که رفته
چى شد؟
على چشه؟
من چمه؟
چرا گر گرفتم؟!
چرا ناراحت نشدمو حس بدى ندارم و بلعکس ...
حس خوبو آرامش تو رگ هام جارى شده!
خدايا من چم شده؟!
کمى بعد خواب چشمامو گرفت
دلم آرامش ميخواست
خواب ميتونست کمى از اين دنيا خارجم کنه
بعد از خواب کمى حالم بهتر شد
افسرده نشدم، فقط بى حوصله ام
فکر کنم تو فاز پيش از افسردگى ام
از اتاق بيرون رفتم
على داشت روزنامه ميخوندو عسل هنوز خواب بود
على با ديدنم لبخندى زدو پرسيد
- خوب خوابيدى؟
- آره
نميدونم چرا ازش خجالت ميکشم
حرف ديگه اى نتونستم بزنم
انگار اگه حرف بزنم دستم رو ميشه و ميفهمه بيدار بودم
کمى خودمو مشغول کردم که عسلم بيدار شد
على با خنده به طرفش رفتو يه گاز محکم از لپش گرفت
- آخيش
romangram.com | @romangraam