#اعدام_یا_انتقام
#اعدام_یا_انتقام_پارت_186


کنارش رفتمو با تنه بهش زدم که کنار بره

دلم نميومد اون بشوره

شايد زيادى مرد سالارم، ولى از اينکه مرد ظرف بشوره خوشم نمياد

تکون که نخورد هيچ، چنان با تنه اش بهم زدو منو کنا زد که به سمت ورودى آشپزخونه شوت شدم

خنده ى بلندى کردو گفت:

- ميبينم که به يه فوت بندى!

لبخند خسته اى زدم

حوصله ى بحث نداشتم

پشتمو کردم بهشو گفتم:

- هرطور راحتى!

به اتاقم رفتم تا بخوابم

آره ديگه اتاقم

عسل که پيش باباشه منم اينجام

پس اينجا ميشه اتاق من

بيچاره على!

مثلا ميخواست يه کارى کنه حالو هوام عوض بشه

تنها گذاشتمش

از کى دلم براى تنهايى على ميسوزه؟!

شايد از همون روزى که تو بيمارستان به خاطر از دست دادن زنش زجه زد!

آره

شايد همون شب بود که از خدا خواستم صبرش بده و بهش کمک کنه

اما فکرشو نميکردم که خدا براى پر کردن تنهايى على منو انتخاب کنه

امروز از دو روز گذشته بى حوصله ترم

دلم ميخواد يه گوشه بشينمو زار بزنم

همش منتظر يه خبر بدم

يه نگرانى

واى خدا جونم خيلى حالم بده

تا ظهر بى حوصله نشستمو به صفحه ى سياه تلوزيون زل زدم

عسل بچم که انگار حالمو فهميده بودو خيلى طرفم نميومدو خودشو مشغول بازى کرده بود

قربونش برم که انقدر فهميده ست

ظهر ناهارمو خورده و نخورده از سر ميز بلند شدم تا برم تو اتاقمو بخوابم

على با تعجب صدام زدو پرسيد چرا انقدر کم خوردم؟

romangram.com | @romangraam