#اعدام_یا_انتقام
#اعدام_یا_انتقام_پارت_176


ميدونم دوسش ندارى

ميدونم دلت باهاش نيست

اون روز از نگاهت خوندم که يه کاسه اى پشت نيم کاسه ست!

نبايد اين کارو با من ميکردى

اين مجازات خيلى برام زياده

عادلانه نيست

فقط به خاطر يه لحظه غفلت ...

بايد تموم زندگيمو ببازم؟

من کى رو تو قمار کردم که تو رو خودت قمار کردى و خودتو باختى؟

هان؟

باز کلمه ى آخرشو با داد گفت

چشمامو بستمو نفسمو تو سينه ام حبس کردم

چى بگم؟

چى ميتونم بگم؟!

اون چه ميدونه که من اون موقع تو چه شرايطى بودمو مجبور بودم به هر چيزى چنگ بزنم

حتى يه طناب پوسيده!

دلم ميخواست بدونم کى به سهيل گفته

نکنه على گفته که بيشتر دلشو بسوزونه!

نگاهى به چشماى غمگينش کردمو گفتم:

- کى بهت گفت؟

- چه اهميتى داره؟

بعدشم، يعنى انقدر خنگم که شک نکنم زنم که اون همه عاشقم بود چرا به اين سرعت ازدواج کرد؟

اونم با شاکى!

بعدش هم که من آزادشدم

اينا يعنى چى؟

- کى گفته؟

- کسى حرفى نزده

در واقع انگار خبر دار هم نبودن که بگن

فقط وقتى اتفاقى بهادر تاريخ ازدواج مجددتو گفتو قضيه ى نارضايتى پدرتو بعدش فرار تو از خونه ...

فهميدم که تاريخ ازدواجت با تاريخى که شاکى رضايت داده بود يکيه!

يعنى حدسش انقدر سخته که مجبورت کرده باهاش ازدواج کنى تا رضايت بده!

تويى که طاقت يه روز دورى پدرتو نداشتى حالا به خاطر يه مردى که چازه پيداش شده پشت پا به خانواده ات ميزنى!

romangram.com | @romangraam