#اعدام_یا_انتقام
#اعدام_یا_انتقام_پارت_174
هنوز خيلى وقت هست تا على بياد
يه شال رو سرم انداختم، حوله ى بستن دکمه هاى مانتو رو نداشتم، براى همين چادر عربيمو به سرم کشيدمو کليدو از روى در برداشتمو چهار طبقه رو پايين دويدم
شتابان به طرف در رفتم
در رو پاشنه چرخيدو مردى رو ديدم که همه ى زندگيمه
نفس نفس زنون صداش زدم
- س.. س..هي.. ل!
نگاهى به چشمام کردو گفت:
- جون دلم؟
از لفظش دلم قنج رفت
مثل قديما صدام کرد
خدا ميدونه چقدر انتظار شنيدن اين کلمه رو کشيدم
با شوق به سرتا پام نگاه کردو دستشو به سمتم کشيدو گفت:
- خداى من، چقدر با اين چادر ناز شدى!
خواست صورتمو نوازش کنه که سرمو عقب کشيدم
دلخورو عصبانى نگاهم کردو گفت:
- مگه اون مردك خونه ست که ميترسى و عقب ميکشى؟
واقعا فکر ميکرد از ترس على عقب کشيدم!
يعنى نميدونه اين کار براى منى که شوهر دارم خيانت محضه!
تو چشماش نگاه کردمو گفتم:
- اونى که ميبينه و من ازش ميترسم خداى بالاى سرمه، نه على!
من شوهر کردم سهيل، نامزد يا همسرت نيستم که ...
گوشه لبمو گاز گرفتم تا بقيه ى حرفمو نگم
با حسرت نگاهم کردو گفت:
- يعنى سهم گن از تو فقط ديدنت از دوره؟
مگه ميشه ببينمتو به اين دل لامصب بگم نزن، اينقدر به درو ديوار اين سينه نزن
اينقدر بيشتر از اين آتيش به اين جون بى روح نکش!
ميتونم؟
بلندتر داد زد
- ميتونم؟
- هيس!
دادا نزن سهيل!
- چرا ميترسى آبروريزى بشه؟!
romangram.com | @romangraam