#اعدام_یا_انتقام
#اعدام_یا_انتقام_پارت_169
اين از رو نميره
خواست چيزى بگه که على اومد تو آشپزخونه و نگاهى به ما کردو به مهدى گفت:
- اينجايى؟
- اومدم آب بخورم
- شرمنده تنهات گذاشتم، همکارم زنگ زد
- نه اين حرفا چيه!
متوجه شدم
- بفرماييد
بهار خانم شما هم بيا من سينى رو ميارم
از على به خاطر کمکش تشکر کردمو از آشپزخونه بيرون رفتم و به بهانه ى رسيدگى به عسل، دست عسلو گرفتمو تو اتاقش بردم
ارديبهشت ماه از راه رسيده
همه چى خوبو آرومه
تو خواب عميقى بودم که يه دفعه صداى جيغ و بعدش گريه ى عسل بلند شد
از خواب پريدمو رو تخت نشستم
نميدونستم چه زمانى از روزه و کجا هستم
به اطرافم نگاه کردمو يادم اومد کجام
به ساعت نگاه کردم
واى!
ساعت ده شده
چقدر خوابيدم.
لابد عسل از خواب بيدار شده ديده کسى کنارش نيست ترسيده
على چرا بيدارم نکرد؟
به سرعت با چشماى نيمه بسته و خوابالو بلند شدمو از اتاق بيرون رفتم
داشتم به طرف اتاق على ميرفتم که يه دفعه ديدم على و عسل جلوى تلوزيون نشستن
بى توجه به على، کنار عسل رفتمو بغلش کردمو گفتم:
- جانم مامان؟
چى شدى؟
- با ب با اذت تونه!
- بابايى اذيتت کرد؟
- اوهوم
دستشو به لپ سرخ شده اش گرفت
جاى دندوناى على بود
romangram.com | @romangraam