#اعدام_یا_انتقام
#اعدام_یا_انتقام_پارت_166


لبخندى ميزنه که تمام تلخى هاى سال پيشو ميبره

مثل بچه اى ميمونم که از نگاه مهربون پدرش غرق شادى ميشه

عيد در کل خوب گذشت

مادر على خيلى رفتارش باهام خوب شده

ديگه وقتى مى خواد صدام بزنه نميگه ببين، يا به على بگه به زنت بگو

صدام ميزنه دخترم

منم بهش ميگم حاج خانوم

اتفاق خاصى تو عيد نيوفتاد

اما امروز قراره مهدى بياد اينجا

ديروز سيزده به در بود

با على و عسل رفتيم پارک

روز خوبى بود ولى نميدونم چرا نحسيش مارو گرفتو قراره امروز اين پسره بياد اينجا

مانتو و شال آبى فيروزه ايمو سر کردمو منتظر اومدن مهمونمون شدم

على هم که با عسل مشغوله

با شنيدن صداى زنگ يه حس بدى تو جونم افتاد

على درو باز کرد

مهدى يه پيراهن فيروزه اى که عجيب به چشماش ميومد و شلوار جين پوشيده بود

با لبخند با على دست دادو بادش عسلو بغل کردو حسابى چلوندش

بچم داشت گريه اش در ميومد

با اخم به طرفش رفتمو عسلو از بغلش بيرون کشيدم

اخمى کردو گفت:

- خسيس مگه کمش مياد

- بچه اذيت ميشه

- مهم نيست

آدم خوردنى رو بايد خورد

نميدونم چرا حس کردم نگاهش رنگ خاصى داره و لحنش خاص تر

على خنديدو گفت:

- هر وقت زن گرفتى و بچه دار شدى اون وقت بچه ى خودتو بچلون!

- فعلا که زنى که من بخوام بگيرم تو گاوصندقه و کليدشم دست بد کسى افتاده!

- نکنه راست راستى خبريه!

از ى ناقلا؟

مهدد نگاهى به على و بدش به من کردو گفت:

romangram.com | @romangraam