#اعدام_یا_انتقام
#اعدام_یا_انتقام_پارت_163
- اي حرفا چيه مگه ما با هم تعارف داريم؟
پاشين کاراتونو کنيد بريد
من ديگه بايد برم
- برى؟
کجا برى؟
مگه من ميذارم؟
بايد شام پيش ما بمونى!
واى
شام براى چى؟
نفسش از جاى گرم بلند ميشه ها!
بعد از هزار تعارف و آيه و قسم، قرار شد اين زنبور مزاحمم با ما بياد
کاپيشن عسلو برداشتمو همونطور که خواب بود جورى که بيدار نشه تنش کردم
چادر عربيمو سرم کردمو عسلو بغل کردمو از اتاق بيرون رفتم
تا پامو از اتاق بيرون گذاشتم نگاهم به دو جفت چشم مشتاق افتاد
يکى سياه و يکى آبى
على جلو اومدو خواست عسلو ازم بگيره که قبول نکردمو گفتم ممکنه بيدار بشه
سوار ماشين شديمو راه افتاديم
به يکى از مجتمع تجارى ها که مدلاى زيادى لباس بچه داشت رفتيم
عسلم که تو کل مسير خوابيده بود بيدار شدو با خوشحالى با مغازه ها سرک ميکشيد
وروجک دلش ميخواست خودش راه بره
تا ازش غافل مى شديم شروع به دويدن ميکنه
ما سه تا آدم گنده حريف ا ين فنچ کوچولو نميشيم
يه دست پيراهنو کفش براش خريديم
رنگ جفتشم صورتى بود
اصرار کرد کفششو بپوشه
ولى تا پوشيد باز فرار کرد
على هم که بنده خدا با اون هيکل تو مجتمع دنبالش ميدويد
على دنبال عسل رفته بودو منو مهدى هم داشتيم مغازه ها رو نگاه ميکرديم
با صداى مهدى نگاه از ويترين مغازه گرفتمو به اون نگاه کردم
- چادرت خيلى بهت مياد
- مرسى
- وقتى ديدمت جا خوردم
romangram.com | @romangraam