#اعدام_یا_انتقام
#اعدام_یا_انتقام_پارت_162


الان خواهرت اينجا نيست که دم به ساعت اينجايى

فنجونو به لباش نزديک کردو با لبخند خاصى گفت:

- خودش نيست، شوهرو بچه و خونه و جهازو وسايلش که هست!

ابرويى بالا انداختمو گفتم:

- پس بگو تو حکم نگهبان و باربرو دارى!

با تعجب به جلو خم شدو گفت:

- باربر؟

چه ربطى داشت؟

با لبخند به دورتا دور خونه نگاه کردمو گفتم:

- آخه اينجور که پيداس بيشتر به هواى وسيله ها اومدى

اشکال نداره، ميتونى به کارت برسى

جمعشون کن و ببر شون!

تک خنده اى کردو با چشم هاى ريز شده تو چشمام خيره شدو گفت:

- گفته بودم که خيلى دلم ميخواد اون زبون کوچولوتو از ته بچينم؟!

با بهت بهش نگاه کردم

چه پسر خاله شد

به جاى اينکه ناراحت بشه ميخنده!

اينکه از على هم خل وضع تره!

همين موقع على اومدو مهدى هم با لبخند نگاهشو ازم گرفت

دوباره حول و هوش کارو درارو گرونى و اين جور مسائل صحبت کردن

حوصله ام سر رفت

مثلا قرار بود براى بچم بريم خريد!

خميازه اى کشيدمو به على گفتم:

- عسل هم که خوابيد، اگه بيرون نميريم منم برم بخوابم- بخوابى؟

- آره ديگه، حوصله ام سر رفت!

مهدى سريع از جاش بلند شدو گفت:

- جايى قراره بريد؟

خوب ميگفتين من مزاحمتون نميشدم!

على با اخم نگاهم کردو به مهدى گفت:

- نه بابا اين چه حرفيه؟!

فقط ميخواستيم بريم براى عسل خريد کنيم

مهم نيست يه روز ديگه ميريم

romangram.com | @romangraam