#اعدام_یا_انتقام
#اعدام_یا_انتقام_پارت_161


- نه على، بهار خانم راست ميگن

شايد برخورد ما درست نبوده که اين برداشتو کردن

به على که با اخم نگاهم ميکرد نگاهى کردمو از جام بلند شدم تا به آشپزخونه برم

تا به سمت مخالف چرخيدم مهدى صدام زد

- بهار خانوم!

باز مى خواد مزه پرونى کنه

با نگاهى حرصى بهش چشم دوختم تا حرفشو بزنه

فنجون چايى شو بالا گرفتو با مظلومى گفت:

- شرمنده، ميشه يه چايى براى من بيارين؟

البته اگه زحمتى نيست!

با اخم به طرفش رفتمو فنجونو گرفتمو گفتم:

- زحتم باشه بايد بيارم ديگه

- آخه چايى هاتون خيلى خوش طعم، آدم با يکى سير نميشه

- چايى که غذا نيست سير کنه، بعدشم اگه خوشتون اومده ميتونين به مادرتون بگين چايى که دم کردن يه کمم حل و دارچين بريزن تو قورى تا اين طعمى بشه

تو چشمام خيره شدو گفت:

- فکر نکنم بتونه به اين خوش طعمى درست کنه، بايد يه زنى بگيرم که از قبل بلد باشه

نگاهمو از چشماى آبى رنگش گرفتمو گفتم:

- فکر کنم راه حل خوبى باشه!

به آشپزخونه رفتمو صداى على رو شنيدم که گفت:

- آره مهدى بايد زن بگيرى، کم کم دارى پير ميشى!

و هر دو به اين شوخى خنديدن!

چايى به دست بيرون اومدمو ديدم على و عسل نيستنو مهدى تنها نشسته

با تعجب پرسيدم:

- على کجاست؟

- عسل خوابش گرفت برد بخوابونتش

- آهان

چاى رو جلوش گرفتم و با اخم نگاهش کردم تا برداره

خنده اى کردو گفت: - دستت درد نکنه

چرا از من بدت مياد؟

- ميدونى و باز هم مياى اينجا!

- دلم ميخواد بيام، خ نه ى خواهرمه!

- خونه ى خواهر خدا بيامرزت بود

romangram.com | @romangraam