#دزد_قلبم_پارت_391


خندیدم و گفتم:به به خانوم کدبونا دیگه وقتشه شوهرت بدم

احسان با خنده نشست پشت میز:بخور بچه انقدر حرف نزن

بعد از تموم شدن غذا من ظرفاشو شستم و احسانو شوت کردم تو هال

دو تا چایی ریختم و رفتم پیشش

دو تا قاب عکس دستش بود و داشت نگاهشون میکرد

کنارش نشستم و به عکسا نگاه کردم

تو یکیشون یه زن و مرد کنار هم وایساده بودن و زنه یه بچه تو بغلش داشت و کنار مرده هم یه پسر وایساده بود

عکس بعدی هم همون پسره بود با همون بچه تو بغلش

به احسان نگاه کردم:اینا کین؟

لبخند تلخی زد:خانوادم

دوباره به عکسا خیره شده بودم


romangram.com | @romangram_com