#دزد_قلبم_پارت_385
بعد نگاهش به ما افتاد و تعجب کرد
قبل اینکه چیزی بپرسه باربد گفت:آبجی من رفتم دکتر دیگه خوب شدم خاله شکوفه منو برد
دختره با شک نگامون کرد که دستم رفت جلو و پلاستیکا رو بهش دادم:بفرمایید دارو های برادرتون
با اخم گفت:ما گدا نیستیم آقا
شکوفه پیشدستی کرد:این چه حرفیه عزیزم؟ ما قصدمان فقط کمک بود نگفتیم که شما خدای نکرده گدایید الانم خواهشا بخاطر دل برادرتون اینارو قبول کنید
دختر ناچار سری تکون داد و تشکر کرد بعد از گرفتن وسیله ها با باربد خداحافظی کردیم و به سمت ماشین رفتیم
شکوفه:
سوار ماشین شدیم
ساعت تقریبا ده بود
به هومن نگاه کردم خستگی از سر و روش میبارید
لبخندی زدم و صداش کردم:هومن
romangram.com | @romangram_com