#دزد_قلبم_پارت_377
با خستگی روی نیمکت پارک نشستم
همه جا رو گشتم اما نبود
از سوراخ سنبه های نوچه های سعیدی تا پاتوق همیشگیمون
نبود
آب معدنی که خریده بودم رو درآوردم و چند قلپی ازش خوردم
هوا تقریبا تاریک شده بود
از جام بلند شدم که پسری اومد نزدیکم و با التماس گفت:خاله....خاله تروخدا ازم گل بخر
نگاش کردم
تقریبا شیش هفت ساله بود و صورت معصومی داشت
تمام لباساش پاره و کثیف بودن و دمپایی پلاستیکی پاش بود
تو این سرمای هوا چه جوری دووم میاورد؟
romangram.com | @romangram_com