#دزد_قلبم_پارت_376

بهار سری تکون داد

مرد لبخندی زد و دو دسته اسکناس بهش داد:بگیر اینم مزدت

بهار با خوشحالی پولها رو گرفت و خواست بره که صدای مرد دوباره بلند شد:از فردا مواد پخش میکنی

بهار ترسید

میدونست اگه گیر پلیس بیفته باید تاوان سختی بده

اما مجبور بود مجبور

بخاطر باربد عزیزش، برادرش

برادری که تنها یادگار خانوادش بود

رو به مرد سری تکون داد:چشم

-خوبه میتونی بری

بهار با سرعت اون خونه رو ترک کرد و متوجه چشمان هوسران یکی از مردان نشد

شکوفه:

romangram.com | @romangram_com