#دزد_قلبم_پارت_374

خدایا کمکم کن

راوی:

با سرعت میدوید و کوچه ها رو یکی پس از دیگری رد میکرد

دو مرد قوی هیکل تعقیبش میکردن اما اون دختر سرعتش خیلی زیاد بود و بالاخره با رد کردن چند کوچه اون دومرد گمش کردن

دختر همچنان میدوید تا به خیابون رسید

نفس نفس میزد و قفسه ی سینش میسوخت اما هیچکدوم واسش مهم نبودن

خیابون رو رد کرد و وارد کوچه ای شد تا به یه در قدیمی رسید

درو به صدا درآورد بعد از چند لحظه در باز شد

دختر با ترس و لرز وارد خونه شد

دو تا مرد تو حیاط روی کرسی رنگ و رو رفته ای نشسته بودن

و دو مرد دیگه داشتن جنس های زیادی رو وارد زیر زمین خونه میکردن

یکی از مردا صداش زد:بیا اینجا

romangram.com | @romangram_com