#دزد_قلبم_پارت_359


احسان کلافه تو اتاقش قدم میزد

به نقشه ای که داشت فکر میکرد به اینکه از فردا باید شروعش کنه

به ارغوان که از فردا وارد نقشه میشد

پوفی کشید و روی مبل نشست

"دستای من میخواد از امشب

دست تو رو محکم بگیره

خدا تو رو به من ببخشه

هر چی که دارم و بگیره"

بهار!با دست اشکاشو پاک کرد و به برادر کوچیکش خیره شد

برادری که تو تب میسوخت اما دریغ از پولی برای مداواش

از پنجره به آسمون نگاه کرد و ته دلش فریاد زد:خدایا کمکم کن


romangram.com | @romangram_com