#دزد_قلبم_پارت_340

منم که کلا تماشاگر بودم

هومن:

تقریبا ساعت یک بود که همگی قصد رفتن کردیم

روشنک یا همون خانوم رحیمی اومد پیشم و با لبخند گفت:شبتون بخیر استاد واقعا خوشحال شدم دیدمتون

لبخندی زدم و تشکر کردم

بعد از خداحافظی از عمه و بقیه ما هم به سمت ماشین رفتیم

پرهام خواست راه بیفته که احسان به شیشه زد و گفت:صبر کن یه لحظه با ارغوان کار دارم

بعد رو به ارغوان گفت:پیاده میشی؟

ارغوان با تردید پیاده شد

هر سه زوم شدیم رو اون دوتا

مخصوصا پرهام که اخم کرده بود و نگاه ازشون برنمیداشت

قیافه ی ارغوان کم کم تو هم رفت و با حرص به احسان نگاه کرد که احسان خندید و نمیدونم چی بهش گفت که باعث شد ارغوانم لبخند بزنه

romangram.com | @romangram_com