#دزد_قلبم_پارت_306

-هیچی بابا خبرا که دست شماس جناب وکیل

امید خنده ای کرد:شکسته نفسی نفرمایید جناب مهندس

خندیدم و گفتم:دایی رو ندیدم

-با شاهرخ خان رفتن بیرون

-نمیدونی کجا؟

-نه بابا من که مثه هومن فضول نیستم

یهو صدای پس گردنی اومد و امید تو جاش پرید به عقب برگشتم و هومن و دیدم که با لبخند گشاد داره نگاش میکنه

-آخ دستت بشکنه مگه مرض داری؟

-نه عزیزم دیدم ذکر خیرمه گفتم حضوری هم ازم فیض ببرین

امید دیوونه ای زیر لب گفت

هومن کنارش نشست و گفت:خووب به به پسردایی چه عجب چشممون به جمالتون روشن شد

امید:زهرمار میخواستی بیام که اینجوری استقبال کنی؟

romangram.com | @romangram_com