#دزد_قلبم_پارت_298
شکوفه هم با شنیدن صدای خندمون از آشپزخونه اومده بود بیرون و هاج و واج نگامون میکرد
هومن زیرلبی فحشمون میداد و ما هم میخندیدیم
بعد از چنددقیقه خودشم شروع کرد خندیدن
و همچنان شکوفه با تعجب داشت نگامون میکرد
پرهام:
با هومن کنار ماشین ایستاده بودیم و منتظر دخترا بودیم
بعد از چند دقیقه شکوفه و ارغوان اومدن
ارغوان همون مانتویی که هومن بهش داده بود رو پوشیده بود با شال و شلوار مشکی
و شکوفه هم یه مانتوی بلند به رنگ شیری پوشیده بود با روسری قهوه ای
بالاخره سوار شدیم و به سمت خونه عمه راه افتادیم
هومن با کنجکاوی ازم پرسید:دایی شهابم دعوته؟
سرمو به نشونه ی ندونستن تکون دادم:نمیدونم اما شروین دیشب بهم گفت عمه احسانو دعوت کرده
romangram.com | @romangram_com