#دزد_قلبم_پارت_272
سعی داشتم ازش دور بشم که فهمید با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند و دستمو تو دستش گرفت
به دستامون نگاه کردم و بعد به پرهام که چشمکی بهم زد و گفت:اینجا آدم زیاده میترسم ولت کنم بری بخوریشون
حرصی نگاش کردم که خندید و دستم رو فشرد
و دنبال خودش کشیدم
به دستاش نگاه کردم
دستای بزرگ و مردونه ای داشت
به طوریکه دستای کوچولو و ظریف من تو دستش گم شده بود
با یه دستش دست من و با دست دیگه کیسه پالتو رو گرفته بود
سرش به سمتم اومد و زیر گوشم گفت:درسته از خداته ولی انقدر تابلو به دستم نگاه نکن کوچولو
با خشم نگاش کردم که اینبار قهقهه زد و باعث شد چندنفر با تعجب نگامون کنن
پرهام:
بعد از کلی خرید همگی به پیشنهاد هومن به رستوران رفتیم
romangram.com | @romangram_com