#دزد_قلبم_پارت_268

سرمو بلند کردم و درکمال تعجب شکوفه رو دیدم با یه بطری آب تو دستش

سرش پایین بود با صدایی که انگار بغض داشت گفت:هومن بخدا اون دروغ میگفت من داشتم دنبال لباس میگشتم یعنی من و ارغوان باهم یهو دیدم ارغوان نیست داشتم دنبالش میگشتم که اونارو دیدم بخدا من از قصد اون سمتی نرفتم

میدونستم باور کرده بودم

همون لحظه ای که شکوفه از حرف پسره متعجب بود و میخواست بهم بگه که نذاشتم

چون فهمیده بودم چشماش حقیقت رو بهم گفت

لبخندی بهش زدم و صداش کردم:شکوفه خانوم

سرشو بالا آورد و نگام کرد اشک تو چشماش حلقه زده بود

خدایا چه دختر زودرنج و حساسی

دستمال کاغذی رو از رو داشبرد برداشتم و بهش دادم یه برگ برداشت و اشکاشو پاک کرد

همونجوری که نگاهش میکردم گفتم:احتیاجی به قسم نیست دختر خوب من همون اول فهمیدم اون عوضی داره دروغ میگه

با تعجب نگام کرد که ادامه دادم:چشمات خیلی راحت بی گناهیتو ثابت کرد

لباش به لبخندی باز شد ومن دلم ضعف رفت واسه چال گونش

romangram.com | @romangram_com