#دزد_قلبم_پارت_267
مردم کم کم متفرق شدن فقط موندیم ما چهار نفر
هومن با اخم داشت نگام میکرد
حدس میزدم برای چیه اومدم حرفی بزنم که رو کرد به سمت پرهام و گفت:من میشینم تو ماشین تا شما بیاید
پرهام که خیالش راحت شده بود سری تکون داد
و هومن رفت
هومن:
سرم رو روی فرمون گذاشته بودم و به شکوفه فکر میکردم
به کسی که این روزا بیشتر فکرم و به خودش اختصاص داده
کسی که نمیدونم اصلا چه جوری پاش به زندگیم باز شد
تو فکر بودم که در ماشین باز شد و حضور شخصی رو کنارم حس کردم با فکر اینکه پرهامه گفتم:پرهام فعلا برو رفتیم خونه همه چی رو برات تعریف میکنم
اما صدایی از شخص کنارم بلند نشد
romangram.com | @romangram_com