#دزد_قلبم_پارت_264

الان همینجا بود

داشتم با تعجب و کمی ترس دور و برمو نگاه میکردم ترس از اینکه نکنه حالا که واسه اولین بار اومدیم بیرون سعیدی و دار و دستش پیدامون کنن

یهو صدای یه پسری رو شنیدم:چی شده خانومی؟ راه خونتو گم کردی؟

و بعد صدای خنده ی دو سه نفر بلند شد

نگاشون کردم

چهارتا پسر بودن که به طرز فجیعی خودشونو مثه دخترا کرده بودن کم مونده دامن بپوشن

از فکرم خندم گرفت که پسر اولیه جسورتر شد:فدای خنده هات خانومی

اخمی کردم و گفتم:خفه شو بیشعور

پسره در حالیکه جلوتر میومد گفت:جوونم عصبی

قدمی عقب رفتم که بازوم کشیده شد

به عقب برگشتم و با دیدن هومن تعجب کردم

هومن با خشم داشت پسره رو نگاه میکرد

romangram.com | @romangram_com