#دزد_قلبم_پارت_232

از جیبم بیرون آوردمش و به صفحش نگاه کردم

خاله بود

تو این دو سه روز نزدیک بیست بار بیشتر به من و هومن زنگ زده بود و سراغ احسانو گرفته بود ما هم بهش گفته بودیم رفته ماموریت

پوفی کشیدم و جواب دادم:سلام خاله جون

صدای خاله با گریه اومد:چه سلامی پرهام احسان من کجاس؟ پسرم کجاس؟

با کلافگی گفتم:خاله مگه تا حالا از من دروغ شنیدی بخدا پسرت صحیح و سالمه

نیم نگاهی به احسان انداختم و ادامه دادم:اتفاقا از ماموریت هم برگشته اما انقدر سرش شلوغه حتما یادش رفته بهتون زنگ بزنه

خاله در حالی فین فین میکرد گفت:پرهام جان، اتفاقی واسه احسان افتاده بهم بگو بخدا طاقتشو دارم

-ای بابا خاله چه اصراری داری که واسه احسان اتفاقی بیفته، بهت گفتم احسان صحیح و سالمه

-پس چرا هر چی زنگ میزنم گوشیشو برنمیداره؟ به خونشم زنگ زدم صدبار اونم بر نمیداره

-خاله جون شما نگران نباش حتما کاری دار که جواب نمیده من خودم بهش زنگ میزنم میگم باهاتون تماس بگیره

-باشه پسرم من منتظر تماسشم

romangram.com | @romangram_com