#دزد_قلبم_پارت_229


ملاقه رو به سمتش پرت کردم که جا خالی داد و در کمال تعجب من زبون درازی کرد و گفت:نخورد بهم

دیگه واقعا کفری شدم

ناخودآگاه جیغ زدم:هوووومن

و بعد تازه فهمیدم چی گفتم و سریع جلوی دهنم و گرفتم

بهش نگاه کردم

یه جور خاصی داشت نگام میکرد

با من و من گفتم:ب..ببخشید...من...منظورم این بود که....یعنی .....میشه خواهش کنم برید بیرون تا به کارم برسم؟

خم شد ملاقه رو برداشت و اومد روبروم

ملاقه رو به طرف گرفت و چشمکی زد و گفت:باشه مامان بزرگ چرا انقدر غر میزنی؟

با دهن باز نگاش کردم که با خنده رفت بیرون

خدایا این بشر چه رویی داشت


romangram.com | @romangram_com