#دزد_قلبم_پارت_183


بعد از چند لحظه سعیدی وارد اتاق شد

-چی شده قربان منو احضار کردین؟

-این چه وضعشه تو به من تضمین دادی همه چیز تحت کنترلته

-قربان همینم هست

مرد داد زد:کجاش تحت کنترلته؟ این چه وضعشه؟من گفتم اون پلیسو بیارین اینجا؟

-نه اما اینجوری نقشه بهتر میشه

رو به روی سعیدی ایستاد و گفت:بار آخرت باشه که تو کار من دخالت میکنی همین الانم اون پلیس رو آزاد میکنی

-اما قربان

اسلحشو به سمتش گرفت:اگه حرفمو یه بار دیگه تکرار کنم همزمان یه گلوله هم تو اون مغز پوکت خالی میکنم زودباش برو

سعیدی از ترس جونش سری تکون داد و به سرعت از اتاق خارج شد

مرد اسلحه رو کناری انداخت و به سمت میزش رفت و عکسی رو برداشت:خودم باید دست به کار بشم


romangram.com | @romangram_com