#دزد_قلبم_پارت_159


نمیدونم شاید بخاطر پدراشون بود

تو اون دوران همه چیز خوب پیش میرفت

تا اینکه یه روز.........

هومن:

-یه روز خالم با استرس به خونه ما اومد و از مادرم پرسید که آرزو کجاس؟

مادرمم اونو پیش ارغوان برد

همه ی ماها از نگرانی و اضطراب خالم متعجب بودیم این تعجب وقتی بیشتر شد که خالم آرزو رو گرفت تو بغلش و شروع کرد به اشک ریختن

مادرم دستپاچه پیش خالم اومد و پرسید که جریان چیه

هیچوقت یادم نمیره

مادرم همه ی ما بجز آرزو و شبنم رو بیرون کرد

ما هم خیلی کنجکاو بودیم


romangram.com | @romangram_com