#دزد_قلبم_پارت_158

از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و برگشتم به گذشته به زمانی که 9سالم بود:

شوهرعمم و شوهر خالم از دوستای صمیمی بودن چه تو مدرسه چه دانشگاه چه بعدها سر کار

اون موقع همش نه سالم بود

زندگیم تو بازی و درس و مشق خلاصه میشد

سرتو درد نمیارم

گفتم ما 6نفر همه جا باهم بودیم

وقتی کنار هم بودیم هرکسی با یه نفر اخت میشد

من با احسان

هومن با شروین

و شبنم با آرزو

ما ها خیلی باهم صمیمی بودیم

ولی صمیمیت بین شبنم و آرزو یه چیز دیگه بود

romangram.com | @romangram_com