#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_99
کارش که تمام شد ساندویچ را جلویش گذاشت و خودش مقابلش نشست.
-ولی حداقل خوبیش اینه اخلاقت بهتر شده، کاری به قیافه ات ندارم، از قدیم گفتن اخلاق مهمتره!.
لیلی اخم کرد، این همه زحمت کشیده بود که این ها را تحویلش بدهد، خودش جای او بود تف هم توی صورتش نمی انداخت!
-ولی خدایی سمیه خودت از قیافه ی خودت خوف نکردی؟ من همون دم در نزدیک بود گند بزنم به خودم..
ساندویچش را به سمتش کشید و گازی به آن زد.
-کاملا هم مطابق میلمه... این تیپ و قیافه واسم آرامش بخشه...
محسن گازی به ساندویچش زد و قلوپی از نوشابه اش را خورد.
-والا بالله من میگم سرت خورده سنگ بیا بریم یه چکاب بشی...
با لبخند ملیحی به ساندویچش گاز زد و به محسن چشم دوخت.
-دوسش دارم، تو اگه ناراحتی نیا اینجا!
محسن خندید و کمی نمک به ساندویچ زد.
-بدبختی اینه تو گونی هم بکنی تنت، من همون آش کشک خاله ای هستم که همه جوره باید تحمل کنی..
لبخند خبیثی روی لب لیلی نشست.
-میبینیم جناب کیانی...
محسن خندید و ساندویچ دومش را برداشت.
-دقیقا میبینیم سرکار خانم مستور... حالا که کتری عزیز رو گور به گور کردی، بعد غذا خوردن تو کابینت چندتا بسته دمنوش گذاشتم، بذار دم بیاد بخوریم...
لیلی چشمی تحویلش داد و با آن عشوه ی عهد بوق و نمایشی اش به سمت کابینت رفت!
محسن با بهت نگاهش نگاهش میکرد!
سرش را تکان داد و استغفرالله ی زیر لب گفت... حقیقتا داشت کابوس میدید، یک عدد کابوس زنده ی دو پا!
لیوان جوشانده را جلویش گذاشت و از عمد صندلی اش را نزدیکتر گذاشت تا علنا جلوی چشمش باشد!
دو وجب هم نمیشد فاصله اشان! دائم هم برایش لبخند مکش مرگما میزد تا بیشتر حالش را بد کند، محسن اما بیشتر خنده اش گرفته بود، انگار که برگشته به به گذشته و داشت لیلی آن سال ها با همان شیطنت های دخترانه اش را تماشا میکرد!
لیوان را به تعارف جلویش گرفت.
romangram.com | @romangraam