#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_100

-میخوری خوشمزه استا!

-کوفت بشه به حلقت، بخور و زودی تشریفت رو ببر!

محسن خندید و به ساعت نگاه کرد، نسبت به سری قبل بیشتر مانده بود و این خودش یک پیشرفت محسوب می‌شد البته اگر پیشوازی دلبرانه اش را سانسور می‌کرد!



محسن که رفت نفس عمیقی کشید و روی تخت خوابش وا رفت، لحظه ای سیخ نشست و به قیافه اش نگاهی انداخت، خدایی این دیگر چه اعجوبه ای بود برای خودش ساخته بود... غش غش خندید و روی تختش غلتید... به راستی که دیوانگی هم عالمی دارد!



*

دو مسئول فروش که با تشکر و خداحافظی از اتاقش خارج شدند، از بس فک زده بود برایشان، گلویش تشنه بود وبه علاوه پایش خواب رفته بود، به جای اینکه به افشار بگويد خودش تصمیم گرفت به آشپزخانه برود و یک لیوان آب برای خودش بیاورد.

لیوان را پر کرد و به کابینت پشت سرش تکیه زد، همزمان محسن و یوسفی وارد آنجا شدند، از دیدنش جا خوردند.

-میخوام قهوه درست کنم خانم مستور شما هم میل دارین؟

با لبخند به یوسفی نگاه کرد.

-اگه زحمتی نیست!؟

-زحمت چیه، ولی کاش یه سرایدار استخدام میکردین... اینجوری براتون راحت‌تر هم بود.

لیلی لیوان آبش را درون سینک گذاشت.

-از عمد استخدام نمیکنم، میخوام یه کم تحرک داشته باشین، برای سلامتیتون هم خوبه...

یوسفی خندید.

-ای بابا خانم مهندس اذیت نکنید تو رو خدا!

در این بین محسن داشت تیپ حال حاضرش را با شب قبلش مقایسته می‌کرد که چطور خودش را از لولو به هلو تبدیل کرده بود!

لیلی نگاهش را غافلگیر کرد.

-بله جناب کیانی چیزی میخواین بگین؟

محسن به بازوی یوسفی زد.

-داداش تو برو به کارت برس من خودم قهوه دوبل برات درست میکنم، تلفن اتاقت خودشو کشت.

یوسفی تشکری تحویلش داد و با سر تکان دادن برای لیلی از آنجا خارج شد.

-عارضم به خدمتتون، شما که اینقدر آراسته تشریف دارین، چرا برای اهالی منزل لولو خورخوره میشین؟

این را گفت و لیوان قهوه را از زیر دستگاه برداشت و به سمتش گرفت.

romangram.com | @romangraam