#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_101
لیلی لبخند فاتحانه ای تحویلش داد.
-آخه من تیپ لولویی پسندم... همچین بهم انرژی میده!
محسن لیوان قهوه اش را مزه کرد.
-باز جای شکرش باقیه، فقط برای منزله...
-دقیقا، فقط و فقط برای منزل عزیزم این تیپ رو میزنم...
-خب انشااله تو بهشت با منزلتون محشور بشین...
لیلی خندید، لیوان خالی قهوه را روی میز مقابلش گذاشت و با پوزخندی پیروزمندانه رویش را از او برگرداند و رفت.
محسن دو لیوان کوچک را برداشت و با لبخندی بر لب از آشپزخانه کوچک شرکت بیرون آمد و به سمت اتاق یوسفی رفت.
*
نگاهش به ساعت بود و خدا خدا میکرد عقربه لعنتی به نه نرسد، اما رسید و دقیقا ساعت نه در آپارتمانش باز شد، با همان قیافه به استقبالش رفت، اما همین که نگاهش به پیراهن گل گلی و شلوار راه راهش افتاد فکش به زمین چسبید!
همه ی این ها به کنار آن فرق وسطش دیگر چه می گفت!
محسن او را که دید لبخندی تحویلش داد!
عینک دودی اش را از روی چشمانش برداشت و برایش دستی تکان داد.
-سلام بر منزل...
لبخند روی لبش ماسید!
محسن زنبیل قرمزی را از پشت در برداشت و در را بست.
-شام امشب کلپچ گرفتم... همچین امشب سرده میچسبه...
به عینه کف کرده بود، فکرش را هم نمیکرد محسن بخواهد اینطور بازی کند!
زنبیل را روی کانتر گذاشت و با کف دو دستش فرق وسطش را مرتب کرد و با همان لبخند به سمت لیلی چرخید!.
-تیپ مورد علاقه ات رو زدم منزل... می پسندی؟
romangram.com | @romangraam