#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_102

اخمی تحویلش داد و با ایشی که گفت روی صندلی نشست!

محسن مشتاق جلوی رویش نشست.

-احیانا منزلمون از ریش و سیبیل خوشش نمیاد؟ تعارف نکن... هر مدلی خواستی در خدمتم.

لیلی عوقی تحویلش داد، همیشه خدا از مردان ریش دار بدش می آمد، برای همین حتی یکبار هم پویان جرئت نکرده بود با ته ریش جلویش ظاهر شد.

-اوکی، ملتفت شدیم خوشت نمیاد.

زنبیل را جلویش گذاشت.

-زحمت گرم کردنش رو بکش، من از صبح داشتم عوامر رئیس دیو صفتم رو اجرا میکردم بسی تنم خسته اس، یه چرت میزنم صدام بزن... ترجیحا یک ساعت دیگه...



دلش می‌خواست جیغ بکشد، چرا با او اینچنین می‌کرد، در اتاقش که بسته شد موهایش را با حرص کشید.



سر یکساعت سفره را پهن کرد و از همانجا صدایش زد، نمی خواست به سمت اتاق برود، اصلا نمی‌خواست هیچ وقت با او در اتاقش تنها باشد!

در را باز کرد، دیدن دوباره قیافه اش عصبی اش می‌کرد!

-سفره رو بنداز روی زمین، کله پاچه رو نمی چسبه اونجوری خورد!

لیلی با حرص روزنامه ای روی زمین پهن کرد و نان و دو ظرف و لیمو و قابلمه را رویش گذاشت.

محسن همینطور که دستانش را به هم می‌مالید به سمتش رفت و چهار زانو روی زمین نشست، برعکس او، برای لیلی سخت بود نشستن روی زمین!

در آخر کلافه از این پا و آن پا عوض کردن سرش خواست غر بزند که با تیک گوشی و عکس سلفی که محسن از هر دو نفرشان گرفته بود مخش سوت کشید، همین را فهمید که جیغ کشید و به سمتش شیرجه رفت تا گوشی را بگیرد ولی محسن زرنگ تر از این حرف ها جاخالی داد و پا به فرار گذاشت!

هر چه دنبالش دوید بی فایده بود و در آخر به نفس نفس افتاد و محسن آن سوی سالن هی به گوشی نگاه می‌کرد و هی غش غش می‌خندید!



لیلی عصبی از اینکه نمی توانست به او برسد و آن لعنتی را پاک کند جیغی کشید و روی زمین نشست و آن کلاه گیس لعنتی را از سرش برداشت و با خفه شویی به سمتش پرت کرد.



**

هر چند دقیقه یکبار به آن عکس سلفی نگاه می‌کرد و می‌خندید، اصلا روح و روانش از شب قبل شاد و خجسته شده بود، لیلی هم با هر برخوردی با نگاهش برایش خط و نشان می‌کشید و اخم برای لحظه ای از صورتش نمی رفت!

اخم لیلی زمانی اوج گرفت که آن عکس کذایی که هر کار کرده بود نتوانسته بود پاک کند را برای خودش هم فرستاد، چقدر خودش را کنترل کرد که جیغ نزند و شرکت را روی سرش خراب نکند!

چقدر خودخوری کرد تا ساعت کاری تمام شود و در اتاقش گیرش بیندازد!

شرکت که خالی شد و طبق معمول محسن تنها کسی بود که قبل از خودش شرکت را ترک می‌کرد، با همان کفش های قاب بلندش تق تق کنان به سمت اتاقش رفت و در اتاق را طوری باز کرد و به دیوار کوبید که محسن آنطرف میز سکته ناقصش را زد و فاتحه اش را خواند!

romangram.com | @romangraam