#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_103
-خدایا گمونم عزرائیل رو سرم هوار کردی!
به سمتش گام برداشت و مقابلش جلوی میز ایستاد و با تمام آن اعصابی که سعی میکرد کنترلش کند دستش را به سمتش دراز کرد.
-گوشی کوفتیت رو بده من تا نزدم همین جا خُرد و خاکشیرت نکردم!
-منزل جان مگه قرار نیست بحث کار و شخصی رو از هم جدا کنیم؟
-خفه شو محسن، الان ساعت کاریه به نظرت؟ میدونی چند ساعته دارم تحمل میکنم که نیام جلوی همه خرخره ات رو نجوم؟
-چند ساعته منزل جان؟ بگو منم در جریان باشم!
محکم روی میزش کوبید!
-منزل جان و مرض، بده من اون کوفتی رو؟
محسن با لبخند توچی تحویلش داد و صندلی اش را کمی عقب کشید.
دستش را بالا برد و گوشی را در هوا برایش تکان داد.
-ببینم خودت چند مرده حلاجی سمیه...
به سمتش یورش برد اما هر چه کرد نتوانست از دستش بیرون بکشد، ناچار روی میز رفت و چهار دست و پا شد تا گوشی را بگیرد، آن وسط فقط محسن حسابی کیف میکرد و غش غش میخندید
در این میان گرگم به هوا کردن این دو لیلی به یکباره تعادلش را از دست داد و خواست بیفتد که محسن صندلی را به سمتش کشید و خودش را سپرش کرد و اما تعادل صندلی را از دست داد و در نهایت جفتشان روی زمین افتادند و آخ جفتشان به هوا رفت.
لیلی تا خواست فحش بارش کند محسن در همان حالت جلوی دهانش را گرفت و مجبورش کرد سکوت کند!
لیلی خواست از رویش بلند شود که دست و پایش را در هم قفل کرد و اشاره کرد تا ساکت بماند!
لیلی با چشمان از حدقه بیرون زده نگاهش میکرد که صدای نجفی به گوشش خورد.
-ای بابا، خانم گفتم که تو راهم، سوئیچ ماشینم رو تو اتاق جا گذاشتم... باشه... باشه...
صدای در اتاقش آمد...
برای لحظه ای لیلی به حال و وضعیتی که داشت نگاه کرد!
سرش را که بلند کرد گلوی محسن در تیررس نگاهش بود و تنها خوبی این ماجرا این بود که نگاه محسن به بیرون اتاق بود!
آب دهانش را به زور قورت داد.
وا مصیبتا اگر کسی آنها را در این وضع میدید!
romangram.com | @romangraam