#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_104

نجفی در اتاقش را بست...

-نبود خانم، گمونم تو اتاق کیانی جا گذاشتم... آره چشم میخرم اون لیستو...

لیلی جیغش را خفه کرد و محسن خیلی نامحسوس خودش را به زیر میز کشاند..

نجفی که پا در اتاقش گذاشت، لیلی بی آنکه دست خودش باشد پیراهنش را چنگ کرد و سرش را از ترس در گردنش فرو برد.

قلبش دیوانه وار در سینه اش می کوبید و نزدیک بود که سکته کند.

تا نجفی به دنبال آن سوئیچ کذایی ماشین مزخرفش میزش را زیر و رو می‌کرد، لیلی فاتحه خودش را خواند و نزدیک بود دیگر اشکش در بیاید!



-آره خانوم پیداش کردم، کیانی هم نیست، یادش رفته در اتاقش رو قفل کنه.. چشم همه جا رو قفل کنم میام...

لامپ اتاق را خاموش کرد و در را قفل کرد!

در شرکت که بسته شده هر دو توانستند نفسی از سر آسودگی بکشند.

-من یه روز این نجفی رو چنان ادب کنم که دیگه چیزی رو جایی...

حرفش با دیدن نگاه خیره ی محسن روی صورتش نصفه ماند، نور کم رنگی از صفحه مانیتور اتاق را روشن‌ کرده بود و در آن تاریکی برق چشمان محسن را خوب می‌فهمید!



لب گزید و سریع از رویش بلند شد، اما نشستنش همانا و خوردن سرش به زیر میز همانا!

-خدا لعنتت کنه نجفی... به روز سیاه بشینی...

محسن نشست و بی توجه به حال قبلش خودش را تکاند.



-تا آخر عمرت هر بلایی سرت بیاد، نجفی رو فحش میدی...

لیلی چهار دست و پا از زیر میز خودش را بیرون کشید.



-مردک بی‌شعور... آخ...

خنده اش گرفت از قیافه اش...

برخاست، دستش را به سمت لیلی دراز کرد تا بلندش کند.

لیلی با همان اخم توجهی به دست دراز شده اش نکرد و پایه ی میز را گرفت و بلند شد.



romangram.com | @romangraam