#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_105
محسن بیخیال ضایع شدنش دست در جیبش فرو برد.
-خانم مهندس انشالله که کلید همراهت داری؟
همینطور که دستش روی سرش بود به سمتش چرخید.
-کلید برای چی؟
-شازده آقا نجفی بزرگ، درو رومون قفل کرد متوجه نشدی مگه؟
با دهان باز نگاهش کرد.
-گوه خورده مرتیکه... مگه جرئت داره!
-قفل کرده دیگه...
لیلی باورش نمیشد نجفی چنین کاری کرده باشد، در تمام عمرش یکبار هم در شرکت را قفل نکرده بود... آقا، او معروف بود به حواس پرتی؛ قفل کردن دیگر چه صیغه ای بود!
اما دستگیره ی در را که چرخاند فهمید صیغه ی جدید را نجفی برایش خوانده...
با تمام توان حنجره اش جیغ کشید و تا در دایره لغات گهربارش می گنجید فحش بارش کرد.
محسن هم فقط روی صندلی اش لم داده بود و ریز ریز میخندید!
خودش را که خالی کرد با حرص به دنبال کلید پریز آن اتاق کوفتی گشت و چون پیداش کرد محکم رویش زد و روشنش کرد...
-مرتیکه الدنگ نفهم...
به سمت محسن چرخید.
-گوشیت رو بده من زنگ بزنم...
بقيه حرفش با دیدن پیراهن محسن و بساطی که برایش درست کرده بود نصفه ماند... این را دیگر کجای دلش می گذاشت!
محسن که قیافه ی بهت زده اش را روی خودش دید فهمید حتما یک گندی زده که عین جن زده ها نگاهش میکند!
به لباس هایش نگاه کرد.
-هان؟ چیه؟ کار خرابی کردی مگه روم؟
لب به دندان گزید و به یقه و گلو وقفسه سینه اش که با آن رژ لب عزیز تر از جانش که مهر گذاری کرده بود و پیراهن آبی آسمانی که این مهر گذاری را خیلی قشنگ به نمایش گذاشته بود اشاره کرد!.
-این اشاره مشاره ها چیه از خودت در میاری؟ مثل آدم حرف بزن ببینم چه مرگم شده؟
دست روی صورتش گذاشت و روی تنها صندلی جلوی میز محسن نشست.
-رژی شده؟
محسن خندید!
romangram.com | @romangraam