#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_106


-نکن با من این کارو؟

از خجالت رویش نمیشد دست از روی صورتش بردارد!

-دروغ نمیگم...

محسن سریع دروبین گوشی اش را روشن کرد و روی دوربین جلو زد و همین که خودش را با آن سر و شکل و گردن و یقه و قفسه سینه رنگ مالی شده دید لبخندش ماسید!

شده بود آش نخورده و دهن سوخته!



-این همون رژ بی صاحابیه که گفتم اگه جاش بمونه پاک نمیشه... دِ زن درست و حسابی؛ من با این سر و شکل برم خونه که میزنم سر دار! این چه بساطیه برا ما درست کردی؟

لیلی شرمنده زیر چشمی نگاهش کرد، بی‌شک خودش هم جای زنش بود، بعد شوهرش با این سرو وضع به خانه بر می‌گشت مرگش حتمی بود!

-من که نمیخواستم، خودت باعث شدی...

حالا هم بذار بریم بیرون یه کاریش میکنیم... گوشیت رو بده..

-گوشیم هم بدم، زنگ هم زدی، خب زن باهوش، عاقل؛ با فهم و شعور... هر کی درو باز کنه منو با این سرو شکل ببینه اونم با تو، توی یه اتاق... چه فکری میکنه؟

راست می‌گفت، فکر اینجایش را دیگر نکرده بود خدایی!

پایش را روی میز جلویش دراز کرد و سعی کرد فکری بکند تا بتواند غلطی بکند دیگر!

به یاد افشار که افتاد بشکنی توی هوا زد.

گوشیت رو بده زنگ میزنم افشار بیاد...

رنگش سرخ سفید شد!

-افشار بیاد؟ حالت خوبه اصلا؟

اقشار بیاد من و تو رو اینجوری ببینه؟ به بعدش هم فکر کردی اصلا!؟

-افشار از خوده.. اشکال نداره... توضیح میدم براش..

خندید..

-خدا وکیلی چطوری میخوای براش توضیح بدی؟

برای من توضیح بده ملتفت بشم!؟

خودش هم ماند چطوري می‌خواهد گندی که زده را ماست مالی کند!؟

تصمیم گرفت کمی سکوت کند و مغزش را به کار بیندازد!


romangram.com | @romangraam