#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_107

تمام کس و کارش مورد دار بودند... سر و شکل آنها هم که دیگر بماند!

لیلی جدا از خودش برای محسن استرس داشت، یکی پیراهنش و دیگر اینکه شب را به خانه باید بر می‌گشت!



-زنگ بزنم آتش نشانی؟

-نه زنگ بزن پلیس بگو مارو گروگان گرفتن بیاین نجاتمون بدین...

خودکاری که روی میزش بود را به سمتش پرت کرد.

-هه هه خندیدم، الان وقت خوشمزه بازیه؟

-کاری به اینا ندارم، ولی من گرسنمه... از عصری به خودم وعده ی فسنجون دادم تا آروم بشه قار و قور شکمم!

فسنجون؟! خوش بحالش حتما زنش آشپزی اش حرف ندارد، برعکس خودش که نهایت هنرش هم به نیمرو نمی رسد!

-بریم بیرون به اونم می‌رسی نگران نباش...

همان هنگام گوشی اش زنگ خورد.

-بفرما! احضار شدم!

لیلی نگاه از او گرفت و به در بسته خیره شد!

-الو، سلام،.. جانم!

نه شما بخورین من دیرتر میام... آره یه مشکلی پیش اومده تو شرکتم... باشه قربونت نوش جان...

گوشه ی لپش را از توی دهانش گاز گرفت.



چه خانواده ی خوشبختی، خوشبحالشان!البته برای همین بود که لیلی به محسن رو نمی‌داد، نمی‌خواست این خانواده خوشبخت را از هم بپاشد، به یکباره یادش به نگهبان ساختمان افتاد و بشکنی زد!

-بده من گوشیت رو میدونم چیکار کنم!

محسن با تعجب نگاهش می‌کرد!

-چی شد؟

-بده گوشیتو اینقدر سوال نپرس!

-جای دیگه گوشیم نری ها؟! چیزای شخصی دارم!

ایشی تحویلش داد.

-اینقدر ها شعور دارم و حالیمه... بده تو...

romangram.com | @romangraam